یک. هستی خدا

۱٫ خدا همان هستی مطلق

اشو در عبارات متعددی مدعی است که خدا چیزی جز همان «کل» یا هستی مطلق نیست. (۱) او خدا را فقط بهانه ای می داند که احساسات ما نسبت به کل ابراز شود؛ چرا که در واقع کل، الهی است و هنگامی که ما لبریز احساس الوهی شویم، با کل هستی یکی می شویم. (۲)
انسان فقط می تواند با کل که همان خدا هست، موفق باشد؛ نه بر ضد آن (۳) و خداوند همان براهمن است و براهمن همان هستی کل است که به نظر اشو از طریق چاکرای ششم شناخته می شود. (۴)
نتیجه سخنان وی این است که انسان همان خداست و خدا همان انسان است؛ چرا که انسان و خدا در واقع یک چیز بیشتر نیستند (۵) و انسان بخشی از هستی الاهی است؛ بنابراین هرگز از خدا جدا نیست و در واقع او با خداوند یگانه است. (۶)‌
از نظر اشو ما نه جسم هستیم؛ نه ذهن. ما سراسر آگاهی هستیم و این آگاهی مطلق؛ یعنی خدا. (۷) طبق نظر اشو بدن انسان ها و ذهن ها از یکدیگر جداست؛ اما هستی انسان ها یکی است و با شناخت یک نفر می توان کل هستی را که همان خدا است،‌شناخت. (۸)‌
سرانجام اینکه اشو معتقد است خداوند در جایی درختی سبز، در جایی ستاره ای درخشان، در جایی فاخته، در جایی گل، در جایی کودک است و در جایی هم رودخانه است (۹) و این همان معنای هستی مطلق است؛ یعنی وجودی در محدوده همین دنیایی که مشاهده می شود. این دیدگاه راجع به خداوند، ‌همان نگاه هندوئیسم است که خدا را همان هستی کل بر می شمرد؛ اما در محدوده طبیعت دنیایی.

۲٫ خداوند شخص نیست

از نظر اشو خدا شخص نیست و وجود مشخص ندارد؛ چرا که خدا اوج احساس سعادت، آرامش و احساس غایی تعلق به جهان است؛ نه اینکه شخص باشد. (۱۰)
اشو در عبارت دیگر با تأکید بر اینکه خدا شخص نیست، ‌معتقد است که می توان خدا را انرژی نامید؛ به این مفهوم که هیچ وجه تمایزی برای افراد قائل نمی شود و این اشتباه همیشگی انسان ها است که خدا را به منزله شخص می گیرند و تمام تفکراتشان راجع به خدا بر محور فرد بودن او دور می زند (۱۱)
شخص یک عنصر ثانوی برای یادآوری است و نباید به خدا به عنوان شخص بنگریم؛ چرا که تفکر در باب خدا به عنوان یک شخص، تفکری است که انسان را از خدا دور می کند. (۱۲)
در نتیجه خدای اشو چیزی یا کسی نیست؛ بلکه یک مفهوم است؛ به معنای جشن و ضیافت و اندوه را به کنار گذاشتن. خدا یعنی شادی و سرخوشی. (۱۳)
سرانجام این دیدگاه به این مطلب می رسد که خدای بیرون از درون انسان وجود ندارد. اشو معتقد است خدایی که بیرون از خود تصور شود، اصلاً وجود ندارد:
اگر قرار است خدا یا چیزی شبیه به آن وجود داشته باشد، باید در درونت آن را بیابی، باید در ابدیت خودت، در وجود خودت آن را پیدا کنی. (۱۴)
اشو از مریدانش می خواهد هیچ گاه سفری را به سوی خداوند شروع نکنند؛ چرا که این سفر از آغاز محکوم به شکست است. برعکس مریدان او باید به درون بروند و سکوت را برگزینند تا به خداوند نزدیک تر شوند. (۱۵)

۳٫ خدا قابل استدلال نیست؛ بلکه یک تجربه است

با توجه به اینکه اشو به شدت از عقل و تفکر و استدلال های منطقی دوری می جوید، تنها راه وصول به خدا را قلب و تجربه می داند و معتقد است:
باهوش و منطق تنها نیمه خدا را می توان فهمید؛ نه کل خدا را. (۱۶)
از دیدگاه اشو اصولاً با تفکر و منطق نمی توان به خدا رسید؛ چراکه هیچ ارتباطی با ذهن ندارد و نیز شناخت خداوند نیازمند کسب علم نیست؛ بلکه محتاج دلی پاک است چرا که طبق نظر اشو با اعتقاد نمی توان به خدا رسید. (۱۷)
جالب آنکه وی می گوید:
انسان دیوانه بهتر آماده دریافت معنا است و بهتر می تواند به سوی پروردگار حرکت کند و به او برسد. (۱۸)
تجربه کردن تنها راه شناخت خدا از نظر اشو می باشد؛ چرا که خدا هم شکلی از تجربه کردن است و اگر کسی می خواهد بداند که خدا چیست،‌ باید هنر تجربه کردن را بیاموزد. آن وقت دیگر نیازی به رفتن به مسجد و معبد و کلیسا نیست. (۱۹)

دو. ویژگی‌های خدای اشو

خدای اشو از جهات متعددی نقصان های فراوانی دارد که به آنها اشاره می کنیم:

۱٫ خدا قدرت هدایت ندارد

چون اشو به قدرت خود انسان ها فوق العاده بها می دهد، معتقد است که هیچ کس جز خود انسان نمی تواند او را هدایت یا گمراه کند. شیطان قدرت گمراه کردن ندارد و خداوند هم قدرت هدایت ندارد. (۲۰)

۲٫ خدا در مقابل دعا عاجز است

اشو معتقد است که قدرت دعا، وصف ناپذیر است و هیچ کس توانایی مقابله با آن را ندارد؛ حتی خداوند اگر بخواهد دعاها را از بین ببرد، نمی تواند. (۲۱)

۳٫ خدا مسئول گمراهی ها و اشتباه ها است

اشو ضمن بیان حوادث روز نخستین خلقت، معتقد است که خداوند انسان را خلق و همان وقت در مورد او داوری کرد. انسان مخلوق است و اگر اشتباهی رخ دهد، خدا مسئول آن است؛ نه انسان. اشو پا را از این فراتر می نهد و اظهار می دارد که خدا فاعل مطلق است و انسان هیچ کاره است و اگر انسان خوبی در زمین وجود دارد‌، به خاطر اراده خداوند است و اگر انسان بد و گنه کاری هم هست باز به خاطر خواست خداوند است. (۲۲)

۴٫ عشق بالاتر از خدا

اشو هیچ چیز را بالاتر از عشق نمی داند؛ حتی خدا و دین را و معتقد است که تنها یک دین وجود دارد و آن دین عشق است و تنها یک خدا وجود دارد و آن خدای عشق و جشن و شکر سرور است؛ (۲۳) البته زمینه این عشق هم چیزی جز آمیزش و مسائل جنسی نیست که بحث آن به طور مشروح گذشت.
جالب تر آنکه اشو معتقد است خداوند در درون عشق است. در واقع خدا همان عشق است. (۲۴) اهمیت عشق از نظر اشو تا آن حد است که می شود خدا را فراموش کرد؛ ولی عشق را خیر!
اگر از من بپرسید من به شما می گویم خدا را فراموش کنید. حقیقت را فراموش کنید. من به شما می گویم تنها به دنبال عشق باشید. (۲۵)
اگر عشق اجازه حضور یابد، نیازی به نیایش، نیازی به مراقبه نیست. نیازی به کلیسا یا معبد هم نیست. از نظر اشو اگر انسان عاشق شود، می تواند خدا را کاملاً فراموش کند؛ چرا که از عشق، هر چیزی امکان پذیر است. (۲۶)

۵٫ به تعداد افراد، خدا هست

اشو معتقد است خدای انسان ها با یکدیگر متفاوت است و به همان تعداد که امکان توجه به خدا وجود دارد، خدا هم هست. (۲۷)

۶٫ در مقابل خدا بایستید

اشو در دستوری به مریدانش، ضمن تأکید بر اهمیت درون و ندای خود، اظهار می دارد که حتی در مقابل خداوند بایستید و البته گاهی زیباست که حتی با خداوند هم مخالفت ورزید؛ چرا که در این صورت مستحکم می شوید و در غیر این صورت سست و بی اراده باقی می مانید. (۲۸)

۷٫ خدای مبهم

خدایی که اشو معرفی می کند پر از ابهام است؛ به گونه ای که مخاطب چیزی جز جملات رمزآلود درک نمی کند. به دلیل این ابهام هم اعتقاد اشو به بی مفهوم بودن جستجوی خداست؛ زیرا طبق نظر اشو هرگونه صحبتی درباره جستجوی خدا بی فایده است و هیچ معنا و مفهومی در این مقوله نیست. وی به صراحت به مخاطبان می گوید:
درباره جستجوی خداوند و این گونه مباحث با من صحبت نکنید و این مباحث نامفهوم را با من مطرح نکنید. (۲۹)
ابهامات خدای اشو آن زمان بیشتر می شود که خدا را از قالب شخص خارج و آن را انرژی معرفی می کند.
خدا ابداً مشخص نیست. خدا انرژی است. خدا آفرینش مداوم است. خدا عشق است. زندگی و نور است. خدا یک حس تجربی نیست. (۳۰)
خدای اشو همان چهره اصیل هر کودکی است. خدا فقط یک حضور است، مانند یک رایحه گل. خدا چیزی عینی و خارجی نیست؛ بلکه همان ذهنیت است. (۳۱)

سه. راه های رسیدن به خدا

۱٫ تعلق نداشتن به هیچ فرقه ای

به اعتقاد اشو هیچ وسیله ای برای اتصال به خدا کارایی و توان ندارد؛ جز خود فرد بدون هیچ گونه کمک و یاری دیگری، (۳۲) از جمله ادیان و شریعت ها. وی راه وصول به خدا را در این می داند که انسان هیچ دین و فرقه خاصی نداشته باشد. فقط خودش باشد و خودش! وی می گوید:
دین و شریعت ما وصال به خداوند است. تنها کسی می تواند به خدا برسد که به هیچ فرقه ای متعلق نباشد… تنها کسی که خدا را بدون وابستگی به فرقه ای می پرستد، سالک و جستجوگر واقعی است. او نه هندوست و نه مسیحی، نه یک معتقد است و نه یک بی اعتقاد. سالک حقیقی هیچ گونه باور یا پیش داوری ندارد. (۳۳)
وی در همین راستا افراد مذهبی را افرادی بی ایمان معرفی می کند که هیچ خدایی را نمی توانند باور کنند:
یک شخص مذهبی نمی تواند یک خداشناس باشد. (۳۴)

۲٫ فقط دنیایی و مادی بودن

عارف برای رسیدن به خدا تا می تواند باید در مادیات غوطه ور شود تا به حقیقت خدا برسد و جلوه های خدایی فقط در صورتی ممکن است که انسان در خاک و دنیا ریشه بدواند:
ظهور مجدد خداوند در انسان با ریشه دواندن در خاک میسر می گردد. این مفهومی است که من از ترانه و جشن و شادمانی متصورم. (۳۵)

۳٫ پرهیز از تلاش و کوشش

برای رسیدن به خدای اشو نه تلاش و کوششی لازم است و نه ریاضت و زهد و دوری از گناهان؛ بلکه فقط درنگ کردن مهم ست؛ به این معنا که سالک هیچ کاری نکند و فقط درنگ کند و ببیند:
بدان، وصال خدا نه به کوشش دهند، ‌و نه به شعار،‌ و نه به زهد و ریاضت؛ ‌زیرا او هم اکنون پیش توست! درنگ کن و ببین!

۴٫ شاد بودن و شاد بودن

مهم ترین روش اشو برای آرامش و معنویت، شادی است؛ البته شادی نه به معنای آرامش درونی و رضایت خاطر و نه به معنای اطمینان نفس؛ بلکه به معنای خنده و قهقهه و لبخند! وی معتقد است که اگر انسان شاد باشد و فقط بخندد، به خدا خواهد رسید:
به تو می آموزم شادمانی را. شاد باش و شاد باش! دوباره و دوباره، می گویم شاد باش! چه در شادمانی است که به خداوند نزدیک تر خواهی شد. (۳۶)

۵٫ فقط به درون رفتن

اشو به صراحت ابراز می دارد که خدا فقط در درون انسان است و خدایی که خارج از خود تصور شود، وجود ندارد.
اگر قرار باشد خدا یا چیزی شبیه به آن وجود داشته باشد، باید در درونت آن را بیابی، در ابدیت خودت، در خلسه خودت آن را پیدا کنی. (۳۷)

۶٫ حل کردن مسئله سکس

اشو که راه حل تمام مشکلات و حوادث را سکس و غریزه جنسی می داند، درباره وصال به خدا نیز سکس را مهم ترین توصیه قرار می دهد و با صراحت می گوید تا مسئله سکس حل نشود، انسان به خدا نمی رسد و جستجوی خدا بدون سکس امکان پذیر نیست.
آزموده من این است: هر روز به انسان ها بر می خورم، و آنها می آیند و می گویند که در پی خداوند هستند. هرچه بیشتر آنها را می سنجم، بیشتر در می یابم که مشکل آنها سکس است؛ اما اگر به آنها بگویم که دشواری آنها به مسائل جنسی باز می گردد، به ایشان بر می خورد و باد شخصیت شان خالی می شود؛ اما راستی این است که سکس مسئله اصلی است و تا زمانی که آن مسئله حل نشود، جستجوی خداوند امکان ناپذیر است…؛ بنابراین من سکس را مسئله اصلی می شمارم. (۳۸)

چهار. تحلیل و بررسی خدای اشو

از مجموع گفته های اشو درباره خدا به دست می آید که اشو تصویر روشنی از خدا ندارد. گاهی خدا را همان روح می داند، گاهی «کل» یا هستی مطلق برمی شمرد، گاهی امری تجربی می شمارد. او نواقص فراوانی به خدا نسبت می دهد که هر خداشناسی نادرستی این پندارها را به خوبی می داند؛ اما خدایی که قرآن و اسلام به اهل شریعت معرفی می کند،‌ هیچ کدام از این ها نیست. خدایی که اسلام معرفی می کند، خدایی است که هر آنچه در آسمان ها و زمین هست، از آن اوست و همه چیز در مقابل او خاضع و متواضع اند:
مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ کُلٌّ لَهُ قَانِتُونَ‌ (۳۹) هرچه در آسمان ها و زمین است، از آن اوست،‌ [و] همه فرمان پذیر او می باشند.
خالق و آفریننده آسمان ها و زمین است و هر موقع اراده انجام کاری بکند، آن کار محقق می شود:
بَدِیعُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِذَا قَضَى أَمْراً فَإِنَّمَا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ‌ (۴۰) [او] پدید آورنده آسمان ها و زمین [است]، و چون به کاری اراده فرماید، فقط می گوید: [موجود] باش؛ پس [فوراً موجود] می شود.
خدای قرآن، خدای یگانه ای است که جز او هیچ خدایی نیست و او بخشنده و مهربان است:
وَ إِلهکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ لاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ‌ (۴۱) و معبود شما، معبود یگانه ای است که جز او هیچ معبودی نیست، [و اوست]‌ بخشایشگر مهربان.
خدای قرآن خدای زنده و پابرجایی است که لحظه ای خواب به او سیطره پیدا نمی کند:
اللَّهُ لاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَهٌ وَ لاَ نَوْمٌ (۴۲) خداست که معبودی جز او نیست؛ زنده و برپادارنده است؛ نه خوابی سبک او را فرو می گیرد و نه خوابی گران.
هیچ چیزی از او مخفی نمی ماند. نه در زمین و نه در آسمان ها:
إِنَّ اللَّهَ لاَ یَخْفَى عَلَیْهِ شَیْ‌ءٌ فِی الْأَرْضِ وَ لاَ فِی السَّمَاءِ (۴۳) در حقیقت، هیچ چیز [نه] در زمین و نه در آسمان بر خدا پوشیده نمی ماند.
خالق هر چیزی است و بر هر چیز وکیل است:
ذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ لاَ إِله إِلاَّ هُوَ خَالِقُ کُلِّ شَیْ‌ءٍ فَاعْبُدُوهُ وَ هُوَ عَلَى کُلِّ شَیْ‌ءٍ وَکِیلٌ (۴۴) این است خدا، پروردگار شما: هیچ معبودی جز او نیست، آفریننده هر چیزی است. پس او را بپرستید، و او بر هر چیزی نگهبان است.
هیچ چشمی او را نمی تواند ببیند و او همه ی چشم ها را می بیند:
لاَ تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ (۴۵) چشم ها او را در نمی یابند و اوست که دیدگان را در می یابد، و او لطیف آگاه است.
در یک نسخه او خدای کل هستی است. دارای وجودی فوق تمام موجودات است. او اسما و صفاتی دارد، مانند: احد، علیم، قدیر، حکیم، خبیر، و… و تمامی صفات او عین ذات اوست و هیچ نقص و کاستی در او راه ندارد.
از آن جهت که هادی است، انبیا و اوصیا و کتاب های آسمانی را برای راهنمایی انسان ها فرستاده است، و چون عادل است، عالم قیامت را صحنه عدالت قرار داده است.
حاصل سخن اینکه خدای اسلام هیچ ارتباطی با خدای اشو که حاصل کم فهمی و کج اندیشی های بشر است، ندارد.
از طرف دیگر همان طور که گذشت از نظر اشو، عشق برتر از خدا است و آنچه اصالت و اهمیت دارد، عشق است. او حتی خدا را در درون عشق می داند و می گوید آنچه مهم است خود عشق است و عشق به خدا بهانه ای برای دست یابی به اصل عشق است.
ذکر این نکته مهم نیز لازم است که اشو سخت پایبند مبانی و موازین اعتقادی بوداست و همان گونه که گذشت، بودا استاد تمام عیار اشو در باورهای اوست و روح بودا در اشو متبلور گردیده است.
از طرف دیگر بودا هیچ اعتقادی به خدا و روح و معاد ندارد و اشو به این عقیده بودا تصریح دارد؛ (۴۶) بنابراین اشو که تا این حد ملزم به عرفان بدون خدای بوداست، نمی تواند عرفانی با خدا ارائه دهد و به مبانی استاد خویش و عرفان بودایی نیز معتقد و پایبند باشد.
آموزه های اشو در رابطه با راه های رسیدن به خدا نیز پر از ابهام و گنگی است و شامل مواردی است که اشو بدون ذکر حتی یک دلیل، آنها را ادعا می کند و هیچ ربطی به یکدیگر ندارد.
در جایی شریعت ها – به ویژه شریعت ناب اسلامی – را مانع رسیدن به خدا می داند؛ در حالی که در عرفان حقیقی، سالک بدون شریعت، سر از گمراهی در می آورد.
اشو تأکید بر درون را جهت وصال به خداوند تکرار می کند؛ در حالی که با تناقض آشکاری مدعی می شود:‌ انسان هر چه در مادیات فرو رود، به خدا بیشتر نزدیک می شود!
آیا خدا فقط در درون است و در خارج وجود ندارد یا همان خدا در میان دو عاشق است و هر جا دو عاشق وجود دارند، خدا هم همان جاست؟! (۴۷)
آیا خدا فقط در درون است یا به گفته اشو، خداوند در جایی درختی سبز است، در جایی ستاره ای درخشان، در جایی فاخته، در جایی گل، در جایی کودک است و بالاخره در جایی دیگر رودخانه؟! (۴۸)
خدایی که اشو از این جهت معرفی می کند فردی و ساخته و پرداخته خود فرد است. خدایی که وجود مستقل ندارد و از خود افراد به عمل می آید و به عبارت دیگر خدای ساخته بشر است که در بشر، بشر است و در کوه، کوه است و در دریا، دریا و… .
بود و نبود این خدا تفاوتی ندارد. به همین جهت دستورالعملی برای رسیدن به آن خدا ارائه نمی شود. تنها تکیه کلام اشو لفظ «خود» می باشد: به خودتان فرو روید، خدا از خودتان به عمل می آید و… .(۴۹)
اشو که تحت تأثیر فراوان فروید – روان شناس معروف – است، مرتکب سوء برداشت فروید شده است و ریشه تمام گرفتاری ها و مشکلات را شهوت می داند که تحلیل آن در ذیل بحث عشق گذشت.
ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها:
۱- اشو، یک فنجان چای،‌ ص ۱۵، ۳۴۶ و ۳۴۷؛ همو، ضربان قلب حقیقت مطلق، ص ۲۵ و ۷۵٫
۲- همو، راز بزرگ، ص ۲۵۱٫
۳- همو، خلاقیت، ص ۶۰٫
۴- همو، تعلیمات تانترا، ص ۱۵۰٫ (در آیین یوگا عقیده بر آن است که اسنان دارای هفت بدن و به تبع آن هفت چاکرا است. هر یک از بدن ها دارای ارتعاش های خاصی از انرژی دارد. سیستم انرژی بدن دارای سه بخش می شود که یکی از آنها چاکراها یا مراکز انرژی هستند. چاکراها مراکز انرژی بدن هستند که از پایین ستون فقرات به سمت بالا کشیده شده، هفت مرکز انرژی به وجود می آورند.)
۵- همو، راز بزرگ، ص ۱۴۷٫
۶- همو، عشق، رقص زندگی، ص ۱۳۰٫
۷- همو، مراقبه، شور سرمستی، ص ۱۹۵٫
۸- همو، مزه ای از ملکوت، ص ۷۳٫
۹- همو، و آن گاه نبودم، ص ۹۲٫
۱۰- همو، شهامت، ص ۱۲۵٫
۱۱- همو، تعلیمات تانترا، ص ۵۳٫
۱۲- همو، شکوه آزادی، ص ۸۷٫
۱۳- همو، آفتاب در سایه، ص ۸۸٫
۱۴- همو،‌ بلوغ، ص ۱۵۳٫
۱۵- همو، راز، ص ۱۷۳٫
۱۶- همو، راز بزرگ، ص ۱۵۸٫
۱۷- همو، مراقبه، شور سرمستی، ص ۲۵ و ۷۰٫
۱۸- همو، و آن گاه نبودم، ص ۵۰٫
۱۹- همو، شکوه آزادی، ص ۹۵٫
۲۰- همو، راز بزرگ، ص ۱۶۹٫
۲۱- همان، ص ۲۵۳٫
۲۲- همو، تفسیر آواهای شاهانه ساراها، ص ۱۷۹٫
۲۳- همو، اینک برکه ای کهن، ص ۳۷٫
۲۴- همو، تفسیر آواهای شاهانه ساراها، ص ۸۸٫
۲۵- همو، راز بزرگ، ص ۱۰٫
۲۶- همو، شهامت، ص ۹۸٫
۲۷- همو، شکوه آزادی، ص ۷۲٫
۲۸- همو، شهامت، ص ۲۷٫
۲۹- همو، راز بزرگ، ص ۱۳۵٫
۳۰- همو، شکوه آزادی، ص ۶۴٫
۳۱- همو، کودک نوین، ص ۶۴٫
۳۲- همو، راز بزرگ، ص ۲۱۱٫
۳۳- همان، ص ۱۵۸٫
۳۴-همان.
۳۵- همو، مراقبه، شور سرمستی، ص ۸۹٫
۳۶- همو، آفتاب در سایه، ص ۳۰٫
۳۷- همو،‌ بلوغ، ص ۱۵۲٫
۳۸- همو، مراقبه هنر وجد و سرور، ص ۸۳٫
۳۹- بقره (۲): ۱۱۶٫
۴۰- بقره (۲): ۱۱۷٫
۴۱- بقره (۲): ۱۶۳٫
۴۲- بقره (۲): ۲۵۵٫
۴۳- آل عمران (۳): ۵٫
۴۴- انعام (۶): ۱۰۲٫
۴۵- انعام (۶): ۱۰۳٫
۴۶- اشو،‌ بلوغ، ص ۶۷٫
۴۷- همو، الماس های اشو، ص ۱۱۷٫
۴۸- همو، و آن گاه نبودم، ص ۶۹٫
۴۹- فاضلی، آب و سراب؛ نقدی بر افکار اشو، ص ۱۱۵٫