مطالب مرتبط

17 Comments

  1. 1

    sadeghi

    لعنت خدا برکسی که غرور من و کشورمو فروخت .لعنت به کسی که اسمشو گذاشته مسلمان ولی با دشمنان اسلام دوستی میکنه.

    (۰)
    پاسخ
  2. 2

    جان فدای رهبرم

    خدایا با ظهور سرورم مهدی (عجل الله) مارو از دست این دولت بی تدبیر و بی امیدی نجات بده.

    (۰)
    پاسخ
  3. 3

    جان فدای رهبرم

    خدایا با ظهور سرورم مهدی (عجل الله) مارو از دست این دولت بی تدبیر و بی امید نجات بده.

    (۰)
    پاسخ
  4. 4

    ستاره

    بله، کاملاً مشخص بود که اونها تا به این حد عقب نشینی رو قبول ندارن، پلیس بد شروع کرد تا پلیس خوب باز گزینه های جدید روی میز بزاره تا دولت ما مثلاً از روی ناچاری اونو قبول کنه، و تا کجا این جریان ادامه داره خدا می دونه
    از این سکوت اجباری متنفرم

    (۰)
    پاسخ
  5. 5

    هدی

    همین الان توی اخبار ۲۰:۳۰ جان کری گفت ما تحریم ها رو برنداشتیم که هیچ… فشار بیشتری هم آوردیم…
    الان یعنی واقعا دیگه چه بهانه ای وجود داره واسه سر خم کردن جلو اینا؟ بابا سانتریفیوژ ها رو بچرخونین دیگه…
    این چه عقد نامه ننگینی بود خداااااااااا…
    تن امام رو تو قبر لرزوندین دیگههههه.
    امام زمانمون رو از خودتون نا امید کردین…
    یا امام زمان عج تو خودت شاهدی که ما با این وطن فروشای نامرد نیستیم…
    العجل العجل العجل…

    آقای ظریف مطمئنا توی عمرت یه بار العجل گفتی… به قول استاد العجل بگویی و پای امام زمانت نایستی… سر امام زمانت روی نیزه میرود…
    ما نمیزاریم با این کارای شما تاریخ دوباره تکرار بشه… نمیزاریم… نمیزاریم…
    ما اهل کوفه نیستیم … علی تنها بماند./ مگر امت بمیرد … علی تنها بماند

    (۰)
    پاسخ
  6. 6

    محمد

    ما فرفره نداشتیم. بچه‌های کدخدا داشتند اما همبازی ما نبودند که دست ما بدهند. مسعود و مجید نقشه‌اش را کشیدند و مصطفی بند و بساطش را جور کرد. ما که فرفره‌دار شدیم، لبخند نشست روی لبهای بابابزرگ. گفت: «دیدید می‌شود، می‌توانید!»

    از ترس بچه‌های کدخدا، داخل خانه فرفره بازی می‌کردیم. مبادا ببینند و به تریج قبایشان بربخورد. اما خبرها زود در دهکده ما می‌پیچید.

    خبر که به گوش کدخدا رسید، داغ کرد. گفت: «بیخود کرده‌اند. بچه رعیت را چه به فرفره بازی.» و گیوه‌اش را ورکشیده بود و آمده بود پیش عمو محمد به آبروریزی. (بعداً شنیدیم که همان روز، کدخدا دم گوش میرآب گفته: «این اول کارشان است. فردا همین فرفره می‌شود روروک و پس فردا چرخ چاه.» بیشتر موتورپمپ‌های آب ده، مال کدخدا بود.)

    عمو محمد که صدایمان کرد، فهمیدیم کار از کار گذشته. فرفره را برداشت و گذاشت داخل گنجه. درش را قفل کرد و کلیدش را داد دست بچه‌های کدخدا. که خیالشان راحت باشد از نبودن فرفره.
    رفتیم پیش بابابزرگ با لب و لوچه آویزان. فهمید گرفتگی حالمان را. عموها را صدا زد. به عمو محمد گفت: «خودت کلید را دست کدخدا دادی و خودت پس می‌گیری.»

    عمو محمد مرد این حرفها نبود. همه‌مان می‌دانستیم. بابابزرگ گفت: «بروید و قفل گنجه را بشکنید.» عمو محمود گفت: «کی برایتان فرفره خرید؟ کدخدا؟!» گفتیم: «نه عمو جان! خودتان که می‌دانید، خودمان ساختیم!» گفت: «دیگر بلد نیستید بسازید؟» گفتیم: «چرا!» گفت: «بهترش را بسازید.» و رفت در خانه کدخدا به داد و بیداد. صدای بگومگویشان ده را برداشت. این وسط ما، قفل گنجه را شکستیم و بهترش را ساختیم.

    بچه‌های کدخدا فهمیدند. کدخدا گر گرفت. داد زد: «یا فرفره یا حق آب!» و به میرآب گفت که آب را روی زمینهای همه‌مان ببندد. کار سخت شد. عموها از هزار راه ندیده و نشنیده، آب می‌آوردند سر زمین. که کشتمان از بی‌آبی نسوزد.

    مسعود را گرفتند و کتک زدند. زورمان آمد. مجید به تلافی‌اش، روروک ساخت. کدخدا گفت که گندم و تخم‌مرغ هم ازمان نخرند. مجید و مصطفی را هم گرفتند و زدند. صدای عمو محمود، هنوز بلند بود اما گوشه و کنایه‌ها شروع شد.

    عمو حسن جمعمان کرد و گفت: «این جور نمی‌شود. هم فرفره شما باید بچرخد و هم زندگی ما.» از بابابزرگ رخصت گرفت و قرار شد برود و با خود کدخدا حرف بزند. وقتی که برگشت، خوشحال بود.

    گفت: «قرار شده روروک را خراب کنیم اما فرفره دستمان باشد. آنها هم تخم‌مرغمان را بخرند و هم کمی آب بدهند.» بابابزرگ گفت: «کدخدا سر حرفش نمی‌ماند.» عمو حسن گفت: «قول داده که بماند. ما فرزندان شماییم. حواسمان هست!»

    بچه‌های کدخدا آمدند و روروک را، جلوی چشمهای خیس ما، خراب کردند. عموحسن آمد و فرفره را گذاشت پیش دستمان و رفت که با کدخدا قرار و مدار بگذارد. دل و دماغی نداشتیم برای چرخاندن فرفره. مهدی گفت: «وقت زانو بغل کردن نیست. باید چرخ چاه بسازیم. کدخدا از امروز ما می‌ترسید نه دیروز فرفره و روروک ساختن‌مان.» بابابزرگ لبخند زد.

    عمو حسن هر روز با کدخدا کلنجار می‌رفت. یک روز خوشحال بود و یک روز از نامردی کدخدا می‌گفت. ما می‌شنیدیم و بهش «خدا قوت» می‌گفتیم. بچه‌ها داشتند بالای پشت بام یواشکی چرخ چاه می‌ساختند.

    (۰)
    پاسخ
    1. 6.1

      علی ابرار

      بخدا حیفه این داستان انیمیشن نشه
      عالی بود

      (۰)
      پاسخ
    2. 6.2

      هدی

      وای این فوق العاده بود…
      یعنی خیلی زیبا قصه انرژی هسته ای به تحریر کشیده شده. من که حض کردم.
      نوشته خودتونه؟ یا از جایی آوردین؟
      اگه از هرجا آوردین یا از خودتونه بگین میخوام با اجازتون بزارم تو وبلاگم.
      فقط من متوجه شخصیت مسعود و مجید و مصطفی با شخصیت های الان نشدم. کیا هستن در دنیای واقعی؟

      (۰)
      پاسخ
      1. 6.2.1

        عبدالقائم

        ضمن تشکر از محمد عزیز
        خواهرم منظور شهدای هسته ای هستند

        (۰)
        پاسخ
      2. 6.2.2

        علی ابرار

        اول میخواستم بگم نیستن بعدا یادم افتاد شهیدان زنده هستن ما نمیفهمیم
        شهدای هسته ایمون

        (۰)
        پاسخ
  7. 7

    حسين جوكار

    نامردا چشم نداشتن ببینن دولت سبد کالا داده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    حسودیشون شده جون میکنن

    (۰)
    پاسخ
  8. 8

    محمد

    داستان از باشگاه افسران کپى کردم..
    (شهداى هسته ایی درسته)عموها هم روءساى جمهورن.خخخه

    (۰)
    پاسخ
  9. 9

    یا حسین (ع)

    بچه ها ….خوب قصه ای ساختید برای این بحران…………
    ممنون و متشکر از این هنرتون!!!!!!!!!!!
    باباجون چرا متوجه نیستید …… فرفره رو دادید و بجاش دارید چرخ چاه میسازید ؟ درست .. قبول
    فردا مبارزه سر حقوق بشر به پا میشه
    و مبارزه بر سر سکولاریزاسیون
    فردا میخواین دینو و اسلام رو بدید بجاش چی بسازید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    پس فردا میان سراغ تسلیحات نظامیتون …………برای اون چه جوابی دارید ؟!؟!؟!؟!؟

    چرا هر ضعف و خطا رو با زیبایی ماسمالی و تزئین میکنید.
    اون بابا بزرگ و بقیه که شما داستانشو گفتید ….. بیش از اندازه اهل تساهل و تسامح هستند…..
    این جماعتی که شما گفتید برای من غریبه اند……….
    میدونید که من یه بی سواده امله پول بگیره منتقد هستم……..
    باورت نمیشه ؟! از همون عمو حسنتون بپرسید

    (۰)
    پاسخ
  10. 10

    فطرس

    دوستان حواستون هست که چند هفته است که رهبرمون دیگه مصاحبه و دیدار نداره ؟!؟!؟!؟!؟
    تحلیلتون چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    (۰)
    پاسخ
  11. 11

    سارا

    سلام
    اقای مهدی با تشکر از زحماتتان
    پیشنهاد میکنم این داستانو یه جا از سایتتون به صورت تابت بزارین بمونه

    (۰)
    پاسخ
  12. 12

    یا حسین (ع)

    دوستانی که اینجا دارن داستان مینویسن……………………….
    یه لطفی کنن و متن مطالبات آمریکا رو در نوشته (ایران و آمریکا در گام نهائی به دنبال چه هستند ) بخوانند و بعد رمان … داستان …..فکاهی…..پندنامه….. اسطوره نامه ………………………. و یا هر چیز دیگه ای که دلشون خواست اینجا بیان کنند
    البته به دور از تعصب و خود خواهی و منیت
    بعد بیان تا من حالشونو بپرسم
    قبلش هم با عمو حسن مشورت کنن تا نکنه براشون بد بشه ………. آخه منتقدا بی سواد و امل و پول بگیرن

    (۰)
    پاسخ
  13. 13

    یا حسین (ع)

    سلام دوستان
    حالتون از هیچ چیز به هم نخوره ………..
    هر بلائی سرمون میاد حقمونه…………….
    ماجرای جنگ صفین و تحمیل ابو موسی اشعری را به حضرت علی که یادتونه………..
    ما مردم با بی مهری و قرقر اضافه کاری کردیم که این حسن آقای اشعری بشه رییسمون ……………..
    حالا هرچی سرمون بیاد حقمونه………………..
    در انتخابات بعدی ….. مجلس و مجلس خبرگان رو هم میدیم به این بنی امیه جدید……………..
    بعدش میشینیم در عزا که وا مصیبتا …… علی راست میگفت : ملاک حق علی است و حق را در علی و با علی باید جستجو کرد……………
    خلاصه به قولی هی به مردم کوفه فحش ندیم که خودمون بدترشو انجام دادیم…………….
    وا مصیبتا………………………………

    (۰)
    پاسخ

ارسال که پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *